شعر به مناسبت شهادت حضرت علی ع2

        «شعری در مورد شهادت امام علی (ع)»   آیا سحری به رنگ خون دیدی تو        محراب و تو منبری چنین دیدی توخون بر در و دیوار و جماعت سر و رو       فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو     *****شعر شهادت حضرت علی (ع)*****   ان زاده کعبه و امین حرمین           افتاده میان خاک و خون دیدی توانکس که ستیز خیبر و بدر و احد      چون شیر بغرید چنین دیدی تو     *****شعر شهادت حضرت علی (ع)*****     ایا تو درون ظلمت شام سیاه        نان اور کودک یتیم دیدی توایا دل پرز خون و گریان چشمی        از جور زمانه و زمان دیدی تو     *****شعر شهادت حضرت علی (ع)*****   او زخم تن و زبان که در طول زمان     با جان به خرید و دم نزد دیدی توایا زمیان مردم کوفه و شام        مظلوم تر از علی کسی دیدی تو           «شعر به مناسبت شه...

شعر باران

شعر باران

شعر زمستان

شعر زمستان "زمستان "،زمستان است نگاه سردتو بر من زمستان است صدای سرد تو بر من زمستان است بهار چشم تو بر من زمستان است به گرمی دل نمیبندم دلم لبریز از سردیست در آغوشت پناهم نیست چرا دنیا چرا دنیا دلم از درد میسوزد کسی با من موافق نیست به درد خود گرفتارم لبانم خشک از سردیست صدایم مرده دل خشکیده دنیایم زمستان است چرا دنیا چرا دنیا؟ ... (شعر زمستان از محمد داریونی) ....................شعر زمستان..................... شعر زمستان وقتی زمستان آمد از گل نشانه ای نیست بلبل ها را از سرما بر لب ترانه ای نیست زمستان‌ آمده باز کرده پرپر گلها را برگ زرد درختان نشان دهد سرما را ای بچه های گلرو آمد فصل زمستان برف و باران دوباره می بارد از آسمان ما بچه ها همیشه با آنکه پرخروشیم شال و کلاه خود را فصل سرما می پوشیم ....................شعر زمستان..................... شعر زمستان زمستون،تن عريون ب...

عشق چه زیبا بود اگر…

      عشق ؛چه زیبا بود اگر با تو بود. عشق ؛چه زیبا بود اگر فقط یکبار، فقط یکبار در چشمانت نشانی از آن می دیدم. عشق ؛چه زیبا بود اگر تنها قلبت برای من میتپید. عشق ؛چه زیبا بود اگر دستانت گرمی میداد به دستانم. عشق ؛چه زیبا بود اگر طنین صدای زیبایت در گوشم یک بار دیگر می پیچید. عشق ؛چه زیبا بود اگر مثل قدیم یک بار به لبانت دوستت دارم را می آوردی. عشق ؛چه زیبا بود اگر من را لایق دیدن چشمانت میدانستی. عشق ؛چه زیبا بود اگر فقط من بودم و تو بودی و دیگر خدا

شعر فروغ فرخزادشب و هوس

            در انتظار خوابم و صد افسوس   خوابم به چشم باز نميآيد   اندوهگين و غمزده مي گويم   شايد ز روي ناز نمي آيد   چون سايه گشته خواب و نمي افتد   در دامهاي روشن چشمانم   مي خواند آن نهفته نامعلوم   در ضربه هاي نبض پريشانم   مغروق اين جواني معصوم   مغروق لحظه هاي فراموشي   مغروق اين سلام نوازشبار   در بوسه و نگاه و همآغوشي   مي خواهمش در اين شب تنهايي   با ديدگان گمشده در ديدار   با درد ‚ درد ساكت زيبايي   سرشار ‚ از تمامي خود سرشار   مي خواهمش كه بفشردم بر خويش   بر خويش بفشرد من شيدا را   بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت   آن بازوان گرم و توانا را   در لا بلاي گردن و موهايم   گردش كند نسيم نفسهايش   نوشد بنوشد كه بپيوندم   با رود تلخ خويش به دريايش   وحشي و داغ و پر عطش و لرزان   چون شعله هاي سركش بازيگر   در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد   خاكسترم بماند در بستر   در آسمان روشن چشمانش   بينم ستاره ه...

شعر احمد شاملو بر خاک جدی ايستادم

              بر خاک جدی ايستادم و خاک، به‌سانِ يقينی استوار بود. به ستاره شک کردم و ستاره در اشکِ شکِّ من درخشيد. و آن‌گاه به خورشيد شک کردم که ستاره‌گان را هم‌چون کنيزکانِ سپيدرويی در حرم‌خانه‌یِ پُرجلال‌اش نهان‌می‌کرد. ديوارها زندان را محدود می‌کند ديوارها زندان را محدودتر نمی‌کند. ميانِ دو زندان درگاهِ خانه‌یِ تو آستانه‌یِ آزادی است ليکن در آستانه تو را به قبولِ يکی از آن دو از خود اختياری نيست!

فریدون مشیری ـ کوچه

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه كه بودم. در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید باغ صد خاطره خندید، عطر صد خاطره پیچید: یادم آمد كه شبی باهم از آن كوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت. من همه، محو تماشای نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشۀ ماه فروریخته در آب شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید، تو به من گفتی: ـ «از این عشق حذر كن! لحظه‌ای چند بر این آب نظر كن، آب، آیینۀ عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كنی، چندی از این شهر سفر كن!» با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم، نت...

مولانا سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش    مستانه شد حديثش پيچيده شد زبانش گه می فتد از اين سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود اين بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگير زلفش درکش در اين ميانش انديشه ای که آيد در دل ز يار گويد جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بيانش وان شيوه هاش يا رب تا با کيست آنش اين صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس اين جهان مرده زنده ست از آن جهانش

فروغ فرخزاد شعر تولدي ديگر

    همهء هستي من آيهء تاريکيست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي آه کشيدم ، آه من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم زندگي شايد يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ميگذرد زندگي شايد ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مياويزد زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر ميگردد زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو همآغوشي يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر ميدارد و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني ميگويد " صبح بخير " زندگي شايد آن لحظه مسدوديست که نگاه من ، در ني ني چشمان تو خود را ويران ميسازد ودر اين حسي است که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت در اتاقي که به اندازهء يک تنهاييست دل من که به اندازهء يک عشقست به بهانه هاي سادهء خوشبختي خود مينگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي که تو در باغچهء خانه مان کاشته اي و به آواز قناري ها...

شعر بهار

  سعدي - غزليات   برآمد باد صبح و بوي نوروز به کام دوستان و بخت پيروز مبارک بادت اين سال و همه سال همايون بادت اين روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش ميفروز چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را ديده بردوز بهاري خرمست اي گل کجايي که بيني بلبلان را ناله و سوز جهان بي ما بسي بودست و باشد برادر جز نکونامي ميندوز نکويي کن که دولت بيني از بخت مبر فرمان بدگوي بدآموز منه دل بر سراي عمر سعدي که بر گنبد نخواهد ماند اين کوز دريغا عيش اگر مرگش نبودي دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز

شعر امام زمان

    «شعر امام زمان»   اي آنکه در نگاهت حجمي زنور داري کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟ چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي اي آنکه در حجابت درياي نور داري من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟ برعکس چشمهايم چشمي صبور داري از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟ در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟   *****شعر امام زمان******   «شعر امام زمان»  از ميان اشک ها خنديده مي آيد کسيخواب بيداري ما را ديده مي آيد کسيبا ترنم با ترانه با سروش سبز آباز گلوي بيشه خشکيده مي آيد کسيمثل عطر تازه تک جنگل باران زدهدر سلام بادها پيچيده مي آيد کسيکهکشاني از پرستو در پناهش پرفشانآسمان در آسمان کوچيده مي آيد کسيخواب ديدم , خواب ديده در خيالي ديده انداز شب ما روز را پرسيده مي آيد کسي   *****شعر امام زمان******     «شعر امام زمان»   گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کنگفتا تو هم از معصیت صرف نظر کن ...

شعر دوکاج محمدجوادمحبت

    در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند یکی از روز های سرد پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد یکی از کاج ها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او سیم ها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست       سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند .

شعر نوروز در زمستان احمد شاملو

    سالی نوروز بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید، ‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه سالی نوروز بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید، بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی. سالی نوروز همراه به درکوبی مردانی سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش: تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز نام ِ ممنوع‌اش را وتاقچه گناه دیگربار با احساس ِ کتاب‌های ممنوع تقدیس شود. در معبر ِ قتل ِ عام شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد. دروازه‌های بسته به ناگاه فراز خواهدشد دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد وبهار درمعبری از غریو تاشهر خسته پیش باز خواهدشد سالی آری بی گاهان نوروز چنین آغاز خواهدشد  

فروغ فرخزاد عصيان خدا

      گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد ميکردم سکه خورشيد را در کوره ظلمت رها سازند خادمان باغ دنيا را ز روي خشم ميگفتم برگ زرد ماه را از شاخه ها جدا سازند نيمه شب در پرده هاي بارگاه کبرياي خويش پنجهء خشم خروشانم را زير و رو ميريخت دستهاي خته ام بعد از هزاران سال خاموي کوهها را در دهان باز درياها فرو ميريخت ميگشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار ميفاندم خون آتش در رگ خاموش جنگلها ميدريدم پرده هاي دود را تا در خرو باد دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگلها ميدميدم در ني افسوني باد شبانگاهي تا ز بستر رودها ، چون مارهاي تشنه ، برخيزيد خسته از عمري بروي سينه اي مرطوب لغزيدن در دل مرداب تار آسمان شب فرو ريزند بادها را نرم ميگفتم که بر شط شب تبدار زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند گورها را ميگشودم تا هزاران روح سرگردان بار ديگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند گر خدا بودم ملائک را شبي فرياد ميکردم آب کوثر را درون کوزه...

شعر مرگ من را احمد شاملو

    اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد   ***************   در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام نیلوفر و باران در تو بود خنجر و فریادی در من فواره و رؤیا در تو بود تالاب و سیاهی در من در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم   ***************   من برگ را سرودی کردم سر سبز تر ز بیشه من موج را سرودی کردم پرنبض تر ز انسان من عشق را سرودی کردم پر طبل تر زمرگ سر سبز تر ز جنگل من برگ را سرودی کردم پرتپش تر از دل دریا من موج را سرودی کردم پر طبل تر از حیات من مرگ را سرودی کردم